من و من

دغدغه های ادبی و اجتماعی و علمی و سیاسی ام

سعدی
نویسنده : محسن - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٤
 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نیایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی

آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند

تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

حلقه بر درنتوان زد از دست رقیبان

این توانم که بیایم به محلت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا

در همه شهر دلی نیست که دیگربربایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن

تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد

که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده

نکنم خاصه در ایام اتابک دوهوایی


 
comment نظرات ()

 
بهار و عید
نویسنده : محسن - ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٧
 

فرا رسیدن بهار و عیدو پیشاپیش برای همه تبریک میگم .
یاد شعری از رهی معیری :
نوبــهار آمـد و گل سرزده ، چون عارض یار          ای گل تازه ، مبـارک به تو این تازه بهار
با نـگاری چـو گل تـازه ، روان شـو به چـمن          که چمن شد ز گل تازه ، چو رخسار نگار
لالـــه وش بـــاده به گـــلزار بـــزن با دلــــبر          که از گـل و لاله بود چون رخ دلبر گلزار
زلـــف سنبل شـــده از بـــاد بـــهاری درهــم           چـشم نرگـس شده از خـواب زمستان بیدار
چـمن از لالـه نورسته بـود چـون رخ دوسـت          گلـبن از غنـچه سیراب بود چـون لـب یـار
خنده کن خـنده ، چو سوری ز طـرب با دلـبر         مست شو مست، چو نرگس به چمن با دلدار
روز عــید آمـد و هنـگام بــهار است امـــروز        بوسه ده ای گل نورسته که عید است و بهار
گــل و بلبل هـمه در بوس و کنارند ز عــشق        گل من، سر مکش از عاشقی و بوس و کنار
گـر دل خـلق بود خـوش که بـهار آمـد و گــل         نوبـــهار منــی ای لالـــه رخ گــل رخــسار
مـــاه را بـــا رخـــت ای ســـرو نباشد پرتــو         ســـرو را بــا قـــدت ای ماه نبـــاشد مقـــدار
خــلق گــیرند ز هــم عــیدی اگــر مـوقع عید         جای عیدی تو به من بوسه ده ای لاله عذار


 
comment نظرات ()

 
جمله های پند آموز
نویسنده : محسن - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٦
 

محال از طرز فکر ما به وجود می آید .
اگر صخره در مسیر رود نبود رود هیچ آوازی از خود سر نمی داد .
تجربه معلم سخت گیری است اول امتحان می کند بعد درس می دهد .
اولین گام است که دشوار است .
اگر می خواهید کوهها را جابجا کنید باید اول یاد بگیرید ذرات را جابجا کنید .
عظمت زندگی در علم نیست بلکه در عمل است .


 
comment نظرات ()

 
مسافرم
نویسنده : محسن - ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٦
 

مسافر

گویی مسافرم ، آری مقصدم شهر خیال است و مبدا ام بی انتهاست شاید آنجا از بند و زندان و زندانی خبری نباشد شاید آنجا تنهایی معنی نداشته باشد اصلا شاید تنهایی اش تنها باشد شاید مردمان آنجا تنها کارشان عشق بازی و محبت باشد شاید مردمان در آنجا به دنبال قدرت و سیاست نباشند شاید تنها دغدغه شان زندگی شرافتمندانه باشد شاید از بی عدالتی خبری نباشد شاید شکستن قلب ها سخت باشد شاید بچه هایشان جور پدر و مادرهایشان را نمی کشند شاید آنجا پاییزش بعد بهار باشد شاید زندگی زندگی باشد و مرمانشان مردم شاید گلی با بی آبی پرپر نشود شاید دیگر شمع پروانه اش را نسوزاند شاید آنجا فقط عشق باشد و عشق باشد و عشق ... آری گویی مسافرم ...


 
comment نظرات ()

 
دلم گرفته
نویسنده : محسن - ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٦
 

دلم گرفته

دلم گرفته ، دلم گرفته از این غبار زندگی از این طوفان بی وقت زندگی که هر دم می وزد و خاموشم می کند طفلک آن پروانه ، آن پروانه که هر شب طوافم می کند آری اوست عاشق من اوست تنها امیدم برای زندگی اگر طوفان بگذارد من همان روشنای خاموشم آری تنها در ظلمت شب ای کاش آن طوفان یک شب مجالم دهد تا دردم را با دل پروانه یکی کنم تا سحر برایش بسوزم و برایش اشک ریزم آری آن وقت است که دلم روشن می شود شایدم یک شب به سراغ طوفان روم اگر غرورم بگذارد برایش التماس کنم از عشقم بگویم از تنهایی ام از دلم از غمم از اشکم از دردم از خاموشی ام از ...


 
comment نظرات ()